مامان من هیچ وقت منو بغل نکرد یادم نمیاد بهم گفته باشه دوستم داره اما من بچه که بودم خیلی بهش وابسته بودم هنوزم وابسته اممامانم غذاهای فانتزی بلد نبود بلد نبود احساساتشو بگهمث مامان خیلی از دوستام قرتی و ژیگول و میگول نمی پوشید مث مامان خیلی از دوستام سر نمیزد مدرسه حتی روز اول مدرسه هم تا یه چیزی میشد گریه می کرد . چه وقتی یکی از بچه ها مریض میشد چه دعوا میشد چه حالش بد بود چه اتفاق بدی میفتاد مامان گریه می کردکارا و هنرها و خلاقیتهای من براش اهمیت نداشت شایدم وقتشو نداشت مامانم مرتب در حال بچه بزرگ کردن بود بچه های قد و نیم قدی که پشت سر هم و یکی یکی پاشونو به این دنیا گذاشته بودن حالا منم یه مادرم وقت و بی وقت پسرمو بغل می کنم میبوسمش احساساتشو میشنوم و حرفامو تا جایی بفهمه بهش می گم باهاش میرم بیرون میزارم توی خرید خودش انتخاب کنه دوستاشو میشناسمباهاش بازی می کنم گریه که می کنه بغلش می کنم و میگم میفهممش باهاش میرقصم براش غذاهای ژیگولی درست می کنمسعی می کنم بروز باشماما فقط یه چیزی رو نتونستم از مامانم به ارث نبرم اونم گریه های وقت و بی وقتمه زیادی گریه می کنم مث امروز که روز مادره و من مدام دارم گریه می کنم چرا؟؟؟ نمیدونم .... - سی سالگی...
ما را در سایت سی سالگی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 5 تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 15:12